آیا آمریکا در حال تضعیف خود است؟
در حال حاضر تردیدی نیست که بزرگترین کشور جهان از حیث توان بهکارگیری همزمان قدرت سخت و نرم، ایالات متحده آمریکاست؛ تنها کشوری که میتواند ناوگانها را به حرکت درآورد، تحریمها را تحمیل کند، مسیرهای تجارت را از نو ترسیم کرده، بر سیاست بینالملل اثر بگذارد و در همان حال الگوی فرهنگی، علمی و فناورانه خود را صادر کند.
اما پرسش، دیگر بر سر اندازه و بزرگی این قدرت نیست، بلکه شیوه استفاده از آن و اینکه آیا این شیوه به تقویت عناصر قدرت میانجامد یا بهتدریج آنها را فرسوده میسازد.
دولت کنونی آمریکا شعار « بازگرداندن عظمت آمریکا» را سر میدهد؛ شعاری که در آغاز گمان میرفت رنگی انزواطلبانه داشته باشد، اما روشن شد که در واقع گرایشی است به بازیابی هیبت از رهگذر نمایش قدرت سخت.
این رویکرد در سیاستهایی تکاندهنده و غیر منتظره متجلی شد: از ربودن رئیسجمهور ونزوئلا در اقدامی بیسابقه در روابط بینالملل، تا افزایش تعرفههای گمرکی بر واردات بیهیچ تمایزی میان دشمن و دوست؛ و از تنشهای بیسابقه با کانادا، همسایه شمالی و مکزیک، همسایه جنوبی، تا تهدید کوبا و مطالبه گرینلند با بهانههای گوناگون سیاسی و امنیتی که موازنهها را بر هم زد.
برای درک پیامدها و هزینه این سیاستها، ناگزیر باید به یادآوری منابع بنیادین قدرت ایالات متحده بازگشت که طی دهههای طولانی انباشته شدهاند. مهمترین آنها سه منبع است زیرا ایالات متحده تنها به مدد سلاح یا اقتصاد به ابرقدرت بدل نشد، بلکه به یُمن منظومهای یکپارچه از ائتلافها، برخورد باز، نهادها و دانش بود که آمریکا تبدیل به ابرقدرت شد.
مارتین وایت در کتاب «سیاست قدرت» هشدار داده که قدرتی که با خردمندی اداره نشود، بهتدریج به باری بر دوش صاحبش بدل میگردد.
نخستینِ این منابع، شبکه ائتلافهایی است که واشینگتن پس از جنگ جهانی دوم با کشورهای اروپایی و متحدانش در آسیا بنا کرد و با آن، نظمی بینالمللی پدید آورد که به رهبری جهانیاش مشروعیت بخشید. این نظم در حال حاضر به سبب تکیه بر زبان تهدید، فشار و تعرفههای گمرکی که هیچکس را مستثنا نکرده و بهگونهای افراطی و بیمحابا به کار گرفته میشود، به لرزه افتاده است؛ امری که به فرسایش اعتماد میانجامد و متحدان را به بازیگرانی محتاط در برابر سیاستهای دولت آمریکا بدل میکند.
دومین منبع قدرت آمریکا، مهاجرت است؛ ایالات متحده بهلحاظ تاریخی، پروژهای گشوده و باز بوده که مغزها و توانمندیها را چه در بُعد نیروی بدنی و چه نیروی فکری، از سراسر جهان جذب کرده است. تنگکردن عرصه بر مهاجرت و جلوگیری از پیوستن دانشجویان خارجی به نهادهای آموزشی، نهتنها بهتدریج از «قدرت نرم» آمریکا میکاهد؛ بلکه این قدرت نرم را در سطح جهانی در رقابت بر سر دانش که با قدرت سخت به دست نمیآید، بازتوزیع میکند.
سومینِ منبع، دانشگاهها و مراکز پژوهشی هستند؛ نهادهایی که بهمثابه آزمایشگاههای تولید قدرت آینده عمل کردهاند. هدف قرار دادن آنها، سیاسیسازی این مراکز و محرومکردنشان از منابع مالی، توان نوسازی علمی را تضعیف میکند؛ آن هم در جهانی که دانش به مهمترین سلاح تبدیل شده است. برخی دانشگاهها از کمکهای فدرال محروم شدهاند، چنانکه در مورد دانشگاه هاروارد و مؤسسه فناوری ماساچوست به بهانه «تظاهرات دانشجویی» یا گرایشهای «چپگرایانه» برخی استادان رخ داد؛ امری که به افت پژوهش علمی در حوزههای گوناگون انجامیده و در درازمدت، برتری علمی که آمریکا را به جایگاه کنونیاش رسانده، از آن سلب خواهد کرد.
مقایسه تاریخی نشان میدهد که امپراتوریها نه با ضعف نظامی، بلکه در نتیجه اسراف در بهکارگیری برتری خود، افول میکنند. زیادهروی در اعمال فشار بر متحدان، مهاجران و نهادهای علمی، و گشودن جبههبندیهای جدید داخلی ـ علیه مهاجران و رنگینپوستان ـ اعمال سلطه را از عامل ثبات به عنصر ایجاد ناآرامی و تنش بدل میسازد.
در داخل آمریکا، این مسیر با شکاف تند سیاسی، اجتماعی و اقتصادی تلاقی میکند؛ شکافی که سبب میشود قدرت خارجی که آمریکا به آن شهره بوده، به ابزاری برای جبران مشکلات داخلی بدل گردد و در نتیجه، حاشیه «مانور استراتژیک» را محدود کند.
دولت ـ با توجه به برخی از علائم ـ بخش عمده توان خود را صرف سیاست خارجی میکند، تا کاستیهای داخلی را به جای استفاده از تصمیمهایی عینی و علمی با تصمیماتی سیاسی حل و فصل کرده و برطرف سازد؛ چنانکه در منازعه با نهاد مالی مستقل، یعنی بانک فدرال، رخ داد و لرزه در سیستم مالی جهانی انداخت.
آنچه امروز میبینیم، پارادوکسی آشکار است: حضور پررنگ قدرت سخت در برابر فرسایش تدریجی قدرت نرم و نهادینه. از نظر اقتصادی، ایالات متحده با معضل بدهی عمومی و تورمی روبهروست که از مرزهای بیسابقه، فراتر رفته است. بهرغم آن که دلار همچنان ارز نخست جهان است، اتکای افراطی به این مزیت، نوعی «اطمینان کاذب» پدید آورده زیرا دولت، کسری بودجه را با چاپ پول تأمین میکند و به سیاسیسازی ابزارهای تجارت از رهگذر تحریمها و جنگهای تعرفهای میپردازد. بدینسان، با فرسایش اعتماد به نظامی قمار میکند که خودش به شکلی پارادوکسیکال، معمارش بوده است. نباید از خاطر برد که قدرت اقتصادی صرفاً اعداد نیست؛ بلکه قوامش بر اعتماد، ثبات و قابلیت پایداری استوار است.
«خیزش پوپولیسم» نیز لایهای دیگر از پیچیدگی را میافزاید؛ امری که چهبسا برای بخشی از افکار عمومی دستاوردهای سیاسی به همراه داشته باشد، که ماهیتا دستاوردهایی کوتاهمدت هستند.
تاریخ، سقوط قدرتهای بزرگ را نه در نقطه اوج آنها بلکه در لحظه سوءمدیریت منابع قدرتشان ثبت میکند. ایالات متحده امروز در برابر آزمونی واقعی قرار دارد: یا پاسداری از منابع قدرت خود، یا ادامه مصرف آنها.
پرسش این نیست که آیا آمریکا تضعیف میشود یا نه؛ بلکه این است که آیا آمریکا، با همه توانمندیهای انسانیاش، شجاعت فکری و سیاسیِ «بازنگری خود» را دارد؟ آیا میتواند از منطق سیطرهجویی به منطق رهبری گذر کند؟ پاسخ این پرسش در نتایج انتخابات میاندورهای در سهشنبه 3 نوامبر سال جاری آشکار خواهد شد.
پایان سخن: قدرتِ فاقد توازن، نفوذ را حفظ نمیکند، بلکه روند فرسایش آن را شتاب میبخشد.
منبع: روزنامه الشرق الاوسط