«روشناییهای شهر»؛ چرا پایان شاهکار چاپلین هنوز بینظیر است
استنلی کوبریک، اورسن ولز، و آندری تارکوفسکی «روشناییهای شهر» را از محبوبترین فیلمهای تاریخ سینما دانستهاند
حدود یک قرن از ساخت فیلم «روشناییهای شهر» توسط چارلی چاپلین، کمدین بزرگ انگلیسی-آمریکایی میگذرد. این فیلم نه فقط به خاطر طنز و انسانگراییاش، بلکه به دلیل یکی از تأثیرگذارترین پایانبندیهای هنرهای تصویری، همچنان یکی از بزرگترین آثار تاریخ سینما به شمار میرود.
آخرین نمای فیلم، یعنی لحظهای که «ولگرد» مشهور چاپلین پس از زندان دوباره با دختر گلفروش نابینا روبهرو میشود، به نمادی از احساس، امید، شرم، عشق، و ابهام انسانی بدل شده است.
داستان فیلم درباره ولگرد فقیری است که عاشق دختر گلفروش نابینایی میشود. دختر او را با میلیونری اشتباه میگیرد. ولگرد برای کمک به او کارهای سخت میکند، حتی وارد مسابقه بوکس میشود، و در نهایت پول درمان دختر را فراهم میکند، اما خودش به زندان میافتد. وقتی آزاد میشود، دختر بیناییاش را به دست آورده و صاحب یک گلفروشی موفق شده است.
در صحنه پایانی، دختر با لمس دستهای ولگرد درمییابد که ناجی واقعیاش همان مرد فقیر بوده است. چاپلین در همان لحظه فقط لبخند میزند و فیلم پایان مییابد، بدون آنکه سرنوشت رابطه آنها روشن شود. همین ابهام ظریف، راز ماندگاری آن سکانس است.
چاپلین برای رسیدن به این سادگی شاعرانه سالها رنج و وسواس خلاقانه را تحمل کرد. فیلمبرداری از 1928 تا 1930 طول کشید، و چاپلین با وجود رواج سینمای ناطق اصرار داشت فیلم صامت باقی بماند. او معتقد بود شخصیت ولگرد تنها در سکوت معنا پیدا میکند. برخی صحنهها صدها بار تکرار شدند؛ از جمله نخستین ملاقات ولگرد با دختر که 342 مرتبه برداشت شد و رکوردی تاریخی ثبت کرد.
منتقدان و فیلمسازان بزرگی چون استنلی کوبریک، اورسن ولز، و آندری تارکوفسکی «روشناییهای شهر» را از محبوبترین فیلمهای تاریخ دانستهاند. پایانبندی این فیلم بر آثار بزرگی مثل «400 ضربه»، «پدرخوانده»، «مونلایت»، و حتی «شرکت هیولاها» تأثیر گذاشته است.
با این حال، به باور بسیاری، هنوز هیچ فیلمی نتوانسته همان ترکیب بینقصِ سادگی، احساس، و انسانیت را بازآفرینی کند. راز جاودانگی چاپلین نیز همین است: او میدانست که رسیدن به سادگی دشوارترین کار هنر است.