مارگارت تاچر چگونه سقوط کرد؟
اختلاف عمیق او با همحزبیهایش بر سر اروپا بود؛ جایی که لحن تحقیرآمیز و قاطعش حتی متحدان قدیمی را از او رویگردان کرد
مارگارت تاچر، نخستوزیر قدرتمند بریتانیا، پس از 11.5 سال سلطه بیرقیب، ناگهان با واقعیتی تلخ روبهرو شد: حزب محافظهکار که سالها تحت فرمان او بود، اکنون دیگر حاضر نبود با او ادامه دهد.
تاچر پس از شکست در کسب حمایت لازم حزب، در 22 نوامبر 1990 از رهبری کنارهگیری کرد، و چند روز بعد در میان اشک و فشار رسانهها خانهٔ شماره 10 داونینگ استریت، نهاد نخستوزیری بریتانیا، را ترک کرد.
تاچر که در سه انتخابات پیاپی پیروز شده و از جنگها و منازعات داخلی بیشماری برنده بیرون آمده بود، نخستین ضربه بزرگ را با معرفی طرح مالیات جنجالی دریافت کرد. شورشهای مارس 1990 در لندن و ترس نمایندگان از سقوط کرسیهایشان شکافی تازه ایجاد کرد. اما مسالهٔ سرنوشتساز، اختلاف عمیق او با همحزبیهایش بر سر اروپا بود؛ جایی که لحن تحقیرآمیز و قاطعش حتی متحدان قدیمی را از او رویگردان کرد.
در این میان، نقش غیرمنتظرهٔ جفری هاو سرنوشت او را تغییر داد. این سیاستمدار آرام و کمحرف سالها کنار تاچر بود، اما پس از کنار گذاشته شدن از وزارت خارجه یک سخنرانی تاریخی ایراد کرد؛ نطقی آرام اما بُرنده که عملاً حزب را دعوت به کنار گذاشتن رهبر کرد. استعفای او راه را برای مایکل هزلتاین گشود؛ رقیبی که مدتها انتظار چنین لحظهای را میکشید.
تاچر در دور نخست رأیگیری 204 رأی آورد، اما چون به حد نصاب نرسید، اقتدارش فرو ریخت. هنگام بازگشت از سفر پاریس اعلام کرد «تا آخر میجنگم»، اما بسیاری از وزرای کابینه در ملاقاتهای خصوصی به او گفتند که شانس پیروزی ندارد. در جلسه کابینهٔ روز بعد، تاچر هنگام خواندن بیانیهاش گریست، و برخی وزرا نیز با او همراهی کردند.
او سرانجام کنارهگیری و راه را برای پیروزی جان میجر هموار کرد. روز پس از انتخاب میجر، تاچر با دستمالی در دست برای آخرین با داونینگ استریت وداع کرد. با آنکه قول داد از میجر حمایت کند، در سالهای بعد بارها از پشت صحنه بر سیاستهای او سایه انداخت.
برای تاچر، این پایان نه فقط شکست سیاسی، بلکه زخمی احساسی بود که هرگز التیام نیافت؛ سقوط رهبری که قدرتش بیچونوچرا بود، اما در نهایت از درون فرسوده شد. او برای باقی عمرش هرگز نتوانست از احساس خیانت رهایی پیدا کند. همانطور که در سال 1993 به «بیبیسی» گفت: «این خیانتی با لبخند بود. شاید همین بدترین بخش ماجرا بود.»