پس از تهدید نیروهای امنیتی؛ ناپدید شدن یک نویسنده و منتقد نظام ایران در ترکیه
عیسی بازیار نویسنده و پناهجوی کُرد در ترکیه در حالیکه هفته گذشته توسط نیروهای امنیتی ایران تهدید شده بود، از روز گذشته ناپدید شد.
دوستان عزیز من دختر اقای عیسی بازیار هستم پدرم دو روز است برای کاری از خانه خارج شده و برنگشته . ما پلیس ترکیه را در جریان گذاشته ایم .
— eisabazyar (@eisabazyar1) June 24, 2020
صالحه بازیار دختر آقای بازیار روز چهارشنبه 24 ژوئن 2020 با انتشار توییتی از طریق صفحه توییتر پدرش نوشت «دوستان عزیز من دختر آقای عیسی بازیار هستم پدرم دو روز است برای کاری از خانه خارج شده و برنگشته. ما پلیس ترکیه را در جریان گذاشتهایم.»
شورای همبستگی پناهجویان در ترکیه نیز در اینباره تصریح که «عیسی بازیار نویسنده و منتقد جمهوری اسلامی و پناهجو در ترکیه، ساعت 9 و 30 دقیقه روز گذشته از منزل خارج شده و تاکنون هیچ اطلاعی از ایشان در دسترس نیست.»
به گفته این شورا آقای بازیار به خاطر انتشار آخرین کتابش پانزده روز پیش توسط نهادهای امنیتی جمهوری اسلامی تهدید شده بود.
هنوز از اکالیپتوسهای یونسکو خون میچکد
این کتاب یکی از آثار عیسی بازیار است که روایتی است از آنچه بر خانوادههای زندانیان سیاسی در خوزستان پیش و پس از کشتار 67 رفته است؛ از انزوا، آزار و زخم زبان شنیدن از همسایگان و همشهریان به دلیل گرایشهای سیاسی عزیزان دربندشان، تا رنج و مصیبت حاصل ازاعدامهای دستهجمعی در سال ۶۷، که تا به امروز ادامه یافته است.
عیسی بازیار نویسنده این کتاب، شبهایی در مرداد 67 را در یاد دارد که در پیش چشمان او، ماموران جمهوری اسلامی اعدام شدگان را در فاز دو پادادشهر اهواز در گوری جمعی رها میکردند. او میگوید که بازگو کردن این حادثه برای شادی صدر، مدیر سازمان عدالت برای ایران و در پی آن کشف تعدادی از گورهای جمعی در اهواز و همچنین نزدیکی با خانوادههای قربانیان کشتار 67، انگیزهای برای به تحریر درآوردن این کتاب شد.
نویسنده کتاب «هنوز ازاکالیپتوسهای یونسکو خون میچکد»، میگوید که نوشتن این رمان قریب به ده ماه زمان برد و این اثر برآمده از تجربههای شخصی حاصل از همزیستی با خانوادههای زندانیان سیاسی و الهام از روایتها و گفتوگوهایی است که با آنان و جانبهدربردگان از کشتار 67 داشته است.
عیسی بازیار پس از وقوع جنگ ایران و عراق مجبور شد به همراه خانواده اش از ایلام به اهواز و سپس به اندیمشک کوچ کند. او پیشینه آشنایی خود با خانوادههای زندانیان سیاسی و بخشی از تجربه زندگی در کنار آنان را چنین توصیف میکند: «ما در اندیمشک در خیابان پاسداران ساکن بودیم. این خیابان جایی بود که بسیاری از خانواده های زندانیان سیاسی که فرزندان شان اعدام شدند زندگی میکردند. از نزدیک شاهد بودم که مسئولان مدرسه بچههایی که از اعضای خانواده های زندانیان سیاسی بودند را آزار می دادند و همسایهها دید دیگری به آنان داشتند.»