لبنان و ایران؛ انواع همبستگی با غزه

حازم صاغيه
حازم صاغيه
منتشر شده در: آخرین به روزرسانی:
فعال‌سازی حالت خواندن
100% Font Size
6 دقيقه (Reading time)

بعد از اعلام مواضع متعدد مشابه از سوی مقامات رسمی لبنان، نجیب میقاتی، نخست‌وزیر با اتخاذ موضعی مشکل‌ساز، پا را از همکاران خود فراتر گذاشت زیرا افزون بر تسلیم ضمنی به این امر که «حزب‌الله»، طرف مذاکره‌کننده عملی در خصوص وضعیت کنونی و آینده لبنانی‌هاست، منادی نظریه این گروه شد که رویدادهای جاری در لبنان با حوادث کنونی غزه، مرتبط است.

ترس از مرگ و ویرانی که نگرانی موجه است، تنها علل نارضایتی گسترده از موضع میقاتی نبود که به اقشار وسیعی از مردم لبنان ضربه زد و این اقشار را نادیده گرفت و نظر آنها در خصوص مرگ و زندگی‌شان را به حاشیه راند.

پیشینه بلندبالای تاریخی از «پیوند» درد و رنج مردم لبنان با رویدادهای منطقه‌ای وجود دارد که هزینه گزافی را بری آنها رقم زده و همچنان می‌زند؛ چرا که از اواسط دهه نود قرن گذشته، لبنان با مبارزه مسلحانه فلسطین، پیوند خورد. توافق 1969 قاهره در حکم توجیهی «مشروع» برای چنین پیوندی در نظر گرفته شد که جنگ‌های پیاپی بعدی و نهایتا تهاجم 1982 اسرائیل به لبنان را در نقطه اوج آن به‌دنبال داشت.

سپس در سایه بسط نفوذ امنیتی سوریه درلبنان و در پی قدرت‌گیری «حزب‌الله»، نظریه‌های معروف حافظ اسد در خصوص «وحدت سرنوشت و مسیر» یک ملت در دو کشور، مطرح شد. بدین ترتیب فجایع متعددی رخ داد که هنوز هم شاهد بازتاب و پیآمدهای متعاقب آن هستیم. باید توجه داشت که این شکل از نظریه‌های اسد، دستاوردی برای فلسطینیان و آرمان آنها در برنداشت بلکه به سیاست‌های ضربه به فلسطینیان در لبنان انجامید.

در حال حاضر نیز با «وحدت عرصه‌ها»، با ملتی واحد در 5 یا 6 کشور مواجهیم که قاعدتا باید زیر شعار «وحدت سرنوشت و مسیر» با هم متحد می‌شدند اما به‌جای مدیریت رهبری آن‌ها از دمشق، می‌بینیم که این‌بار از تهران کنترل می‌شوند.

چه‌بسا حساس‌ترین جنبه این موضوع، دیدگاه نهیلیستی- میلیشیایی باشد که این روزها در برخی محافل به‌شدت طرفدار دارد. مفاد این دیدگاه، سرسری‌گرفتن سرنگون‌سازی کشورها، مرزها و حاکمیت‌های ملی در کنار ضربه به منافع اهالی و نادیده‌آ‌نگاری نظر آنها است. خاستگاه این ایده را می‌توان به دیدگاه دیرین «امپراتوری» بازگرداند که در کشورهای معاصر شکل گرفته است.

در این گیرو دار گروه‌های متعدد «مجاهدون» پدیدار شدند که مرزها را به‌رسمیت نمی‌شناسند و برای نبرد از سوریه به عراق یا از لبنان به سوریه و یا فلسطین می‌روند. روشن است که این وضعیت، تناسبی با پارادایم کنونی ندارد که ظهور لشکرهایی از نوع «لشکرهای خلق‌ها» را نمی پسندند که در دهه 30 قرن گذشته با 40 هزار داوطلب در اسپانیا به نبرد پرداخت.

در زمانه و دوران ما، سازمان‌هایی چون « داعش» عهده‌دار ارائه شکل کامل‌تری از ربط و پیوند همه چیز به همه چیز در محدود جغرافیایی شدند که غرب عراق را به شرق سوریه پیوند زد.

از جمله الزامات جدید دوران کنونی، این است که روزگار جنگ‌های دینی، قومی و ایدئولوژیک بسررسیده و نمای اسطوره‌ای آن مبتنی به مفهوم «قومیت‌ها» یا «ملل» و یا «توده‌ها» در جان‌نثاری برای یک رهبر در دفاع از ارمانی واحد چه عادلانه یا غیرعادلانه، پایان یافته است.

پیوند کشورها و جوامع می‌توانست ویژگی بارزی را در قالب همبستگی اخلاقی و انسانی فرامرزی همچون همبستگی کنونی با غزه یا همبستگی با قربانیان ستم در حق زنان أفغانستان متبلور سازد.

همبستگی سیاسی نیز مستقیما به ابعاد نظامی می‌آنجامد که بر کشوری معین با تمامی مولفه‌های حیاتی و منافع مشترک آن، وابسته می‌شود.

اکنون شاهد بروز این تمایز میان سطوح منازعه حتی در درون خود فلسطینیان به درجات منفاوت هستیم به طوری که کرانه باختری به عنوان مثال به جز مواردی معدود، همبستگی خود را به مشارکت در اعلام خیزش عمومی تبدیل نکرده است. در این رابطه عرب‌های ساکن اسرائیل را هم نباید از قلم انداخت.

محافل جست‌وجوگر اسطوره‌ میان «اقیانوس و خلیج » یا «قلمرو گسترده اسلامی» نیز متاثر از ناکامی دوران‌ها از حرکت بازمانده و نفرین خود را نثار ناکامی‌های فاجعه‌آمیز و بازی تقدیر می‌کنند.

البته نباید در مفهوم همبستگی با غزه که از سوی به‌اصطلاح متخصصان همبستگی کنونی مطرح می‌شود، تردید کرد. ابطال روایت مبارزه‌گرایی ادعایی این به‌اصطلاح کارشناسان جدید همبستگی، با توجه به تجارب گذشته، نیاز به هوش و ذکاوت چندانی ندارد.

محیط حوثی‌های یمن، در گذشته شاهد اعلام هم‌پیمانی محمد بدرالدین در دهه 60 قرن گذشته در جریان جنگ داخلی یمن در ضدیت با جریان ناصری و ناسیونالسیم عربی بود. در آن دوران، شعار آزادسازی فلسطین به شکلی انحصاری با نام عبدالناصر، گره خورده بود.

فضای أحزاب شیعه عراق نیز همان فضایی است که مولد اقدامات انتقام‌جویانه از فلسطینیان بعد از 2003 به اتهام طرفداری آنها از صدام و بعثی‌ها بود.

حزب‌الله لبنان هم به لحاظ سیاسی از فضای درگیری با سازمان‌های فلسطینی در دهه 60 و هفتاد و پیش از آن نابودسازی گروه‌های لبنانی مرتبط با این سازمان‌ها بیرون آمده است.

ما در صدد زیر سئوال بردن این گزینه‌های قدیمی یا ستایش آنها نیستیم بلکه هدف ما، طرح این پرسش است که چگونه این محیط‌های سرشار از میراث تخاصم با جریانات فلسطینی، به شکلی معجزه‌آسا به «عشاق فلسطین» تبدیل شدند؟

به احتمال زیاد این محافل دلباخته ایران هستند و نه عشاق فلسطین. آنها به بهانه حوادث غزه می‌کوشند تا کشورهایشان را به شکل میلیشیایی درآورده و نظارت خود بر جوامعشان را تحمیل کرده و سلطه مرکزی را در حوزه «امپراتوری ایرانی» اعمال کنند.

در همین راستا طبیعی است که این محافل، همه نیروهایی را که زیر بار این ریاکاری و ظاهرسازی «انتقام غزه» نرفته و با جایگزین‌شدن ایران به جای میهن و میهن‌پرستی مخالفت می‌ورزند، به خیانت متهم شوند.

ایران نیز ضمن ابراز همبستگی با أجساد مردم عرب، کشورها و جوامع آنها، انتقام غزه را از مردم ستم‌دیده کردستان عراق یا ادلب یا حتی ساکنان در مرز با پاکستان می‌گیرد؛ آنهم در حالی که سرنوشت غزه به خدا واگذار شده است.

منبع: «الشرق الاوسط»

ترجمه العربیه فارسی

رفع مسئولیت: مقالات منتشر شده، تنها نظر نویسندگان خود را منعکس می‌کنند.
بیشترین بازدید موضوعات مهم

بیشترین بازدید