کمک روسای جمهوری آمریکا به پوتین!

ممدوح المهینی
ممدوح المهینی
منتشر شده در: آخرین به روزرسانی:
فعال‌سازی حالت خواندن
100% Font Size
6 دقيقه (Reading time)

زمانی که جنبش سبز در ایران شعله کشید و هزاران نفر کشته شدند، دولت اوباما در آن برهه سکوت اختیار کرد. رویکرد دولت آمریکا در آن زمان این بود که پشتیبانی اوباما از معترضان، آنان را به عنوان تحریک‌شدگانی از سوی دست‌های پنهان به تصویر خواهد کشید و بهانه لازم را برای خائن خواندن آنان و سرکوبشان به دست رژیم خواهد داد.

با کنار رفتن پرده‌ها روشن شد که این موضع دولت آمریکا به هدف معامله‌ای بزرگتر با رژیم اتخاذ شده بود. اما در فاصله سکوت آمریکا تا معامله، چه اتفاقی افتاد؟
آمریکا به دادن پاداش به رژیم ددمنش ایران در عرصه داخلی اکتفا نکرد بلکه در خارج باعث از بین رفتن اعتماد جهان به ایالات متحده شد. کشوری که نظام جهانی موفقی را از دهه پنجاه قرن گذشته پایه‌ریزی کرد و به همراه هم‌پیمانان مورد اعتمادش در سراسر جهان، از آن محافظت کرد.
خروج آمریکا از عراق، دومین بخش سیاست روی گرداندن واشینگتن از نظام بین‌المللی بود. ژنرال پترایوس در این باره گفتگویش با اوباما نامزد حزب دموکرات آن برهه را یادآوری می‌کند که به وی هشدار داده بود، خروج از عراق عملا به معنای سیطره ایران بر عراق است.

اوباما اما در پاسخ به او گفت: من به وضوح نقشه آویخته شده بر دیوار را می بینم! بدین معنا که او منافع ایران در کشور همسایه را درک کرده و از دیپلماسی به جای رویکرد نظامی بوش استفاده خواهد کرد.
آنچه عملا رخ داد، خروج کامل آمریکا از عراق تاکیدی دوباره بر دست‌کشیدن واشینگتن از ایفای نقش در منطقه و انصراف از باور به ایده «تک‌قطبی» در نظام جهانی بود، بدین معنا که زمان برپایی نظام چند قطبی در جهان فرا رسیده است.
سومین بخش این سیاست، در ارتباط با سوریه بود که اوباما تصمیم گرفت حملاتی علیه رژیم اسد انجام دهد به طوری که منجر به سرنگونی‌اش نشود نخواهد و در عین حال این پیام را برساند که بر هم زدن نظام بین‌المللی، قابل پذیرش نیست.
البته این حملات عملا اجرا نشد ولی تبعات خطرناکتری بر جای گذاشت. اکثر چهره‌های سیاسی از هر دو حزب، از سیاست عقبگرد اوباما حمایت کردند.

دیدگاه رایج آن دوره این بود که ما مسئول همه جهان نیستیم. موتور محرک این تئوری، مخاطب قرار دادن توده‌های داخل آمریکا بود بود که ذاتا انزواطلب بوده و صرفا مشغول امور داخلی خود هستند.
پوتین در آن دوران، خوانش درستی از تحولات داشت و اقدام به مداخله در اوکراین و در مرحله بعدی در سوریه کرد. انگیزه پوتین چیزی بیش از توسعه‌طلبی بود و در راستای تغییر اصول بازی بین‌المللی قرار داشت. او این موضوع را بارها در سخنانش پیرامون مرگ نظام لیبرال و جایگزین کردن نظامی دیگر با ارزش‌های جدید، تکرار کرد.

دولت وقت آمریکا که چه بسا در جستجوی بهانه‌ای برای خروج از سوریه بود، اعلام کرد که روسیه در باتلاق سوریه فرو خواهد رفت ولی این پیش‌بینی ظاهرا تا این لحظه درست درنیامده است.
با روی کار آمدن ترامپ، صحنه سیاسی دچار تنش و آشفتگی گردید و آمریکا با هم‌پیمانان اورپایی‌اش که ارکان اصلی نظام بین‌الملل هستند، دچار اختلاف شد. ترامپ با هدف دور کردن پوتین از چین به او نزدیک شد. کشوری که از نظر ترامپ به عنوان بزرگترین دشمن استراتژیک آمریکا به شمار می‌رود.

او همچنین حلقه محاصره بر ایران را تنگ‌تر کرد و به کره شمالی نزدیک شد. همچنین روابط آمریکا با هم‌پیمانانش در خاورمیانه را احیا کرد.
اطرافیان ترامپ بیشتر از او متوجه اهمیت دفاع از نظام بین‌الملل بودند، بویژه پمپئو که اقدامات رژیم ایران را دنبال می‌کرد و بولتون که با دست‌ دادن با رهبران «طالبان» مخالفت ورزید.

ترامپ که شدیدا در پی دستیابی به دومین دوره ریاست جمهوری بود برای تقویت پایگاه مردمی‌اش و تحریک احساسات طرفدارانش طرح مقوله «اول آمریکا» را مطرح کرد. او هیچ توجهی به رویدادهای بیرون از آمریکا در صورتی که متضمن درآمدی برای این کشور نباشد و اشتغال زایی برای آمریکایی‌ها نداشته و باعث بازگشت شرکت‌ها هجرت کرده به داخل آمریکا نشود، ابراز نکرد.
اما مهره‌های ترامپ، اهتمام و توجه بیشتری نسبت به روابط راهبردی با هم‌پیمانان و دفاع از جهان برساخته از نگرش آمریکایی که چهره دنیا را تغییر داده بود، داشتند.

دوران بایدن هم به شکلی دیگر از تنش و آشفتگی رنج می برد. بایدن به لحاظ تئوریک و با عنوان یک دولتمرد کهنه‌کار به نظام لیبرال باورمند است اما به نظر او روابط با اروپا از اهمیت بیشتری برخوردار است.
عقب‌نشینی وی از افغانستان نیز هدف داخلی داشت اما به دلیل خروج فاجعه‌بار دچار مشکل شد. به هر حال بایدن یک سیاست‌‌مدار است و در جستجوی دومین دوران ریاست جمهوری ممکن است به خاطر اهداف خاص خود، از هر چیزی حتی نقش تاریخی آمریکا چشم‌پوشی کند.

به لحاظ منطقی اگر مسایل همینطور پیش برود، چه بسا در آینده خواهیم دید که رئیس جمهوری آمریکا به بهانه‌های پوپولیستی خروج نهایی واشینگتن از صحنه بین‌المللی را اعلام کند تا یگانه راه ادامه حضورش در قدرت برای دو دوره متوالی را تضمین کند.
در سایه چنین آشفتگی در داخل واشینگتن و ناهمسازی دیدگاه‌ها و نظریات سیاسی با روی کار آمدن هر رئیس جمهوری جدید، می‌توانیم اقدامات پوتین و همچنین رئیس جمهوری چین که اندیشه‌هایش را چندان برملا نمی‌سازد را پیش‌بینی کنیم. هر دو خواهان پایان هژمونی آمریکا بر جهان پس از هفت دهه هستند و با هم در حال سوق دادن آمریکا برای انحصار قدرتش قدرتش در اقیانوس اطلس، به دور از مناطق نفوذ آنها و نه فقط به دور از اوکراین و تایوان باشد.

این همان منازعه قدرت‌ها است که پایانش قابل پیش‌بینی نیست، اما نکته جالب آنجا است که بار سنگین پوتین برای تغییر چهره جهان، با دستان آمریکایی صورت می‌گیرد.

منبع: الشرق الاوسط

ترجمه: العربیه فارسی

رفع مسئولیت: مقالات منتشر شده، تنها نظر نویسندگان خود را منعکس می‌کنند.
بیشترین بازدید موضوعات مهم

بیشترین بازدید