انتقام پوتین، راننده تاکسی دیروز!

ممدوح المهینی
ممدوح المهینی
منتشر شده در: آخرین به روزرسانی:
فعال‌سازی حالت خواندن
100% Font Size
7 دقيقه (Reading time)

از هنری کیسینجر، مشهورترین وزیر خارجه آمریکا، بعد از اینکه 90 سالگی را پشت سر گذاشت، پرسیده شد که بزرگترین موضوعی که شبها او را نگران می کند، چیست. او بلافاصله پاسخ داد: «من از چین می‌ترسم. می‌ترسم نتوانیم چین را وارد نظام بین‌الملل کنیم».

خبر ناگوار در حال حاضر این است که تنها چین خواهان خروج از نظام لیبرالسیم جهانی نیست بلکه روسیه نیز در همین راستا گام برمی‌دارد.
به بیان دقیق‌تر، این دو قدرت از همان ابتدا، از نظام جهانی کنار گذاشته شدند و در زمان پایه‌ریزی این نظام به شکلی متناسب با هم‌پیمانی آمریکا-اروپا، این دو کشور طرف مشورت قرار نگرفتند. این امر، انتقام دیرینه‌ای است که توجیه خاص خود را دارد، به طوری که پوتین چندین بار در بیان آن، از مرگ نظام لیبرالیسم سخن به میان آورده است. نظامی که به گفته پوتین، او به یک راننده تاکسی تبدیل کرد. پوتین با بیان این امر، تمامی خاطرات تلخی را به یاد آورد که غرور روسی و شخصی وی را جریحه دار کرده است.
صحنه روشن‌تر این منازعه بزرگ؛ رویدادهای جاری در اوکراین است. در مقاله بلندی در «فاینشنال تایمز» با عنوان « طرح روسیه و چین برای نظام نوین جهانی»، تمایل کنونی این دو کشور برای رهایی نهایی از چندین دهه سلطه خفه‌کننده آمریکا بیان شده است. این نخستین بار است که شاهد هم‌پیمانی میان پوتین و شی جین پینگ هستیم که تمامی اختلافات فیمابین را در راستای رویارویی با یگانه دشمن لیبرال، کنار گذاشتند.
رهبران مسکو و پکن هر دو بر این باورند که هدف غایی غرب، سرنگون‌سازی این دو دولت از طریق به کارگیری اصولی چون حقوق بشر و دموکراسی است. از دید این دو رهبر، موضوع حقوق بشر و دموکراسی همچون خنجری زهرآگین است که باعث خونریزی رژیم‌های آنها تا سر حد مرگ خواهد شد. هرچند نقش مسکو و پکن در گذشته، پشتیبانی از جنبش‌های انقلابی در سراسر جهان بود اما نقش کنونی آنها محدود به خنثی کردن «انقلاب‌های رنگی» می‌شود که در اوکراین، تایوان، هنگ‌کنگ و دیگر کشورهای پیرامون روسیه و چین شعله‌ور می‌شوند.
بر اساس تئوری پکن و مسکو، این نوع از انقلاب‌ها با دستان پنهان آمریکا- اروپا به راه می‌افتند که به همین دلیل باید به سرعت و بدون اجازه خیزش مجدد به آنها، سرکوب شوند. قزاقستان نمونه دیگری از ایفای این نقش دفاعی است که شاهد دخالت قاطعانه روسیه در آن بودیم. روسیه و چین در مورد این نظریه، توافق داشته و واقفند که اجازه دادن به اوکراین برای گرایش آسان به سوی غرب، به این معنا خواهد بود که تایوان تازه‌ای در راه است.
البته اوکراین و تایوان به خودی خود اهمیتی ندارند اما از دست دادن آنها، فاجعه‌بار است و به این معناست که نظام لیبرالیستی غربی به زیان مسکو و پکن، گسترش یافته که بیانگر فرسایش نفود و قدرت آنهاست. به همین دلیل عجیب نیست که پوتین، 100 هزار سرباز را در مرز با همسایه خود اوکراین بسیج کرده و تهدید می‌کند که در صورت پیوستن آن به ناتو، به اوکراین حمله خواهد کرد. لحن خشم‌آلود پکن در پاسخ به مواضع غرب در پشتیبانی از تایوان نیز در همین چارچوب می‌گنجد.
این منازعه درحال حاضر شبیه به راه رفتن در لبه پرتگاه است اما چهره دنیا را در دهه‌های پیش رو تشکیل خواهد داد. با بالا آمدن آمریکا بعد از جنگ جهانی دوم، تمامی نهادهای بین‌المللی، از بانک جهانی تا تجارت جهانی، به گونه‌ای سازگار با نگرش جدید به جهان شکل گرفتند. از نگاه پوتین، هژمونی آمریکا بعد از فروپاشی اتحاد جماهیر شوروی، جنبه گسترده‌تری یافت. نخستین نشانه‌های این انحصار قدرت، جنگ برای آزادسازی کویت بود که آمریکا توانست بسیاری از قوای جهانی را بدون ابراز هیچ گونه مخالفتی، در کنار خود گرد آورد. پس از آن بود که شاهد دخالت‌های منفردانه آمریکا در کوزوو، بلگراد، عراق و دیگر کشورها بودیم. این وضعیت در جریان حمله به افغانستان و عراق به شکلی روشنتر، بیانگر وجود تنها یک ابر قدرت جهانی بود. جهانی تک قطبی که دنیا را بر اساس چهره لیبرالیستی خود شکل داده و به گفته پکن و مسکو، از مقولات حقوق بشر، دموکراسی و آزادی، به مثابه بازوهای خود برای دخالت نظامی در صورت لزوم استفاده می‌کند.
از نگاه دشمنان واشینگتن، خروج خفت‌بار آمریکا از افغانستان و عقب نشینی از عراق، سرآغاز فرسایش نظام آمریکایی است. به همین سبب باید با تحمیل رژیم‌های جدید، نظام چند قطبی را بار دیگر در صحنه بین‌المللی احیا کرد. این قطب‌ها برای سرکوب هر گونه تحرک مشکوک، از قدرت عریان استفاده خواهند کرد و توانمندی‌های نظامی، افزایش خواهد یافت؛ همان شیوه که پکن در دریای جنوب چین در پیش گرفته و پایگاه‌های نظامی متعددی را در آن منطقه ایجاد کرده است.
شاکله مطلوب نظام جدید از نظر مسکو و پکن، بر اساس تقسیم جهان به مناطق نفوذ برای هر قدرت است که نباید مورد تعرض قرار بگیرد. کنار زدن آمریکا به منطقه نفوذ خاص خود و تبدیل آن به قدرتی محصور در اقیانوس اطلس، امری ضروری است. این خط مشی را در توسل به زور شاهدیم اما در دنیای ایده‌ها و افکار نیز وجود دارد، زیرا نظام‌های جهانی، مبتنی بر ایده‌ها، افکار سیاسی و فرهنگی هستند که می‌توان برای آنها بازاریابی کرد. غربی‌ها از موضوع حقوق بشر سخن می‌گویند ولی روس‌ها و چینی‌ها سخن از فرهنگ‌ها یا تمدن‌ها را به پیش می‌کشند که به خودی خود و با مضمونی متفاوت، تکامل می‌یابند و نمی‌توان دستورکارهای خارجی را برای بی ثبات کردنشان، بر آنها تحمیل کرد.
پرسش این است که آیا روسیه قادر به چالش با نظام کنونی جهانی و ایجاد سیستم منسجم خاص خود است؟ با توجه به حجم اقتصاد روسیه که چیزی نزدیک به اقتصاد ایتالیا است، بعید به نظر می رسد که روسیه دارای چنین قدرت چالش‌گری بوده و توان برپایی نظام، دفاع و ابقای آن را داشته باشد. البته روسیه با هم‌پیمانی با چین از چنین توانایی برخوردار می‌شود، بویژه که توافق تئوریک، سیاسی و نظامی در مورد یک هدف با پکن دارد که همان، مهار نفوذ آمریکا و پایان دادن به ایده جهان تک قطبی است.
جمعیت چین بیش از 1.4 میلیارد نفر است و به زودی بزرگترین اقتصاد جهان خواهد شد که قدرت نظامی آن، بی وقفه درحال افزایش است. در مقام مقایسه، روسیه بر مبنای واکنش‌ به مشکل‌آفرینی‌های غرب عمل کرده و به رغم محدودیت قدرت خود، خواهان ظهور به مثابه ابرقدرت است، درحالی که چین بر اساس استراتژی گسترده، کند، ثابت و بدون مداخلات نظامی ناگهانی عمل می‌کند و می‌داند که تاریخ در نهایت امر در راستای منافع آن حرکت می‌کند.

تمامی این شاخص‌ها نشان می‌دهند که جهان در سال‌ها و دهه‌های پیش رو، وارد مناعات و مناقشات بزرگ میان این قدرت‌ها بر سر بسط نفوذ و تحمیل هژمونی خود بر جهان خواهد شد.
به هرحال آرزوی کیسینجر برای ادغام چین در نظام جهانی غربی، دیگر قدیمی و تاریخ گذشته است.
منبع: الشرق الاوسط

ترجمه: العربیه فارسی

رفع مسئولیت: مقالات منتشر شده، تنها نظر نویسندگان خود را منعکس می‌کنند.
بیشترین بازدید موضوعات مهم

بیشترین بازدید